تبليغاتX
اینجا همیشه باران می بارد...

اینجا همیشه باران می بارد...

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
×××فرق عشق و ازدواج×××

این

 مطلب و یه جایی خوندم دلم نیومد نذارمش

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

+ در ساعت: 18:26 | به قلم:پرستوی مهاجری که سفری طولانی در پیش دارد  | 


دوشنبه چهارم آبان 1388
.......
داره بارون میاد ...

صدای بارون تک صدای خونه شده...

غم بزرگی به دلم نشسته...

انگار زمستون با تموم وجود خونه رو بغل کرده...

چشم هام و می بندم  و تصور می کنم که در کنارش هستم...

اما ناگهان رعدو برقی می زنه ...

دلم می لرزه...

نا خودآگاه چشمام باز میشه...

و دوباره خونه وتنهایی و  صدای  بارون...

 

«پایان»

+ در ساعت: 20:54 | به قلم:پرستوی مهاجری که سفری طولانی در پیش دارد  | 


شنبه هجدهم مهر 1388
×××یادش بخیر ×××

امروز دلم بد جوری هوای روزای قشنگه مدرسه کرده اون هم از نوع دبستان.

یادش بخیرچه روزای شفاف و پاکی بود بزرگترین دغدغه ذهنمون خوردن زنگ تفریح بود شاد بودیم و سرمست.

یادش بخیر لیله بازی، گرگم به هوا، بزبز قندی، عمو زنجیر باف، و هزارتا بازی دیگه که بچه های امروزی شاید اسمش و هم نشنیدن.

چه روزایی بودچه قیل و قالی می کردیم تو حیاط مدرسه ، زنگ املاء، انشاء، مشق شب، اوووووووه...

داستانهای کتاب های فارسی که خودشون کلی خاطره اند.

 چقدر راحت و سبک می دویدیم رهای رها... .

ادامه مطلب و حتما ببینید چندتا عکس خیلی قشنگه


ادامه مطلب

+ در ساعت: 20:19 | به قلم:پرستوی مهاجری که سفری طولانی در پیش دارد  | 


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
...بیایید دلی نشکنیم...

چی میشدشعرسفر بیت آخری نداشت

عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه

لحظه مردن من لحظه رسیدنه

میگن هر درودی ،بدرودی و هر تولدی مرگی به همراه داره این قانون زندگیه، کاش این قانون و جدی می گرفتیم و در لحظات با هم بودن چیزی نمی گفتیم و کاری نمی کردیم که دل کسی بگیرد و قلبی بشکند که اگر چنین کنیم آفریننده قلبها ما را مجازات خواهد کرد مجازاتی سنگین .

چرا که دل ما جای مراورید گرانبهای محبته اما اگر اشتباهی کنیم این معبد مقدس تبدیل به ویرانه ای می شود که نفرت و کینه بر آن سایه انداخته و این تاریکی محبت را می کشد، چه جنایتی از این بالاتر کشتن محبت در دل کسی؟؟؟

«در پناه خالق نیلوفرها مهربان و شکیبا باشید»

+ در ساعت: 1:11 | به قلم:پرستوی مهاجری که سفری طولانی در پیش دارد  | 


چهارشنبه هشتم مهر 1388

بعد از مدت ها اومدم تا کوچه بارونی ام را آب و جارو بزنم و زنده اش کنم

دلم خیلی برای کوچه بارونی ام تنگ شده بود اما چکار می شه کرد گاهی جبر روزگار ما رو از دوست داشتنی هامون جدا می کنه و اونوقته که باید نگاه منتظرمان به ثانیه ها باشد تا لحظات تلخ جدایی به پایان برسد. رسم روزگار همینه شاید اصلا همین لحظاته که زندگی و می سازه.

دوباره صدای طپش قلبم را می شنوم می توانم خیلی آرام و راحت نفس هایم را بشمارم : ۱ـ ۲ـ ۳... هر چند لحظه یکبارهم، نفسم در سینه ام حبس می شود انگار که یادم می رود نفس بکشم اما ناگهان سینه ام به یکباره باز می شود و اینبار به جای چند لحظه ای هم که نفس نکشیدم نفس عمیقی می کشم و دوباره می شمارم ۱ـ ۲ـ ۳ ... .

بعضی وقت ها به خودم می گم کاش قلبم دیگر نمی تپید و نفسم ...

اما افسوس الان مدت زیادی است که صدای بلند و هراسان قلبم شده آهنگ زندگی ام، همیشه سعی کردم این آهنگ محزون را در لابلای صدای بلند خنده ام پنهان کنم تا کسی نداند که بال پرستوی مهاجری که قصد سفر داشت را به جرم پرواز شکستند و در میان برهوت تنهایی رهایش کردند و گفتند که اوج گرفتنت باعث شکسته شدن بال و پرت شد و خیلی راحت از کنار این پرستو گذشتند غافل بودند از اینکه چه گناه بزرگی مرتکب شدند.

«پایان»

+ در ساعت: 18:44 | به قلم:پرستوی مهاجری که سفری طولانی در پیش دارد  | 


صدها نفر برای بارش باران دعا کردند!
غافل از این که خدا با کودکی است که کفش هایش پاره است.
من زهرا متولد 1364 عاشق پاییز پادشاه طلایی فصل ها و باران پاک کننده آسمان و زمین.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شکلک جدید
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388
مهر 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387


پیوندها

***پرواز را به خاطر بسپار***
***شوق پرواز***
***شیطان پرستی را بشناسیم***
***افسانه گل سرخ***
***چکاوک آزاد***
***آرامش بارانی***


قالب از

www.TakTemp.Com

عسل ح- نازنین


 RSS