اینجا همیشه باران می بارد...
دوشنبه هفتم بهمن 1387
روزهای خستگی
مدت
مدت زیادی است که در حال گذراندن شاید سخت ترین روزهای زندگیم هستم. این روزها اونقدر مرا درگیر و مشغول خود کرده اند که حتی فرصت لین را هم ندارم که به خودم فکر کنم. اکنون به پرتگاه زندگی ام رسیده ام و مدت طولانی است که در کنار این پرتگاه با ترس و هراس راه می روم . احساس خستگی می کنم تا به خال خودم را اینگونه درمانده ندیده بودم کاش زودتر این مسیر تاریک و ترسناک به پایان برسد چون می ترسم ترس از این مسیر مرا زودتر از افتادن در پرتگاه بکشد. نفس هایم به شماره افتاده حتی توان فریاد کشیدن هم ندارم تا بتوانم کمک بخواهم. دلم برای همه قشنگی های زندگی تنگ شده چرا که اکنون در تاریکی به سر می برم دلم برای خودم هم تنگ شده. شاید نتونم برای مدتی به کوچه همیشه بارانی دوست داشتنی ام سر بزنم. دلم برای اینجا هم تنگ می شود. اما این راه یک روز تمام می شود و من دوباره به اینجا می آیم. + در ساعت: 11:39 | به قلم:زهرا |
شنبه سی ام آذر 1387
شب یلدا
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد امشب شب یلداست. یلدا یعنی تولد نور، یلدا شبی است که آسمان برای رسیدن به خورشید لحظه شماری می کنه. این شب از ایران باستان برای ما به یادگار مونده این شب پر است از قصه های شاهنامه و اشعار حافظ و فال قرآن ایران سرزمین قصه هاست هرچی قصه قشنگه مال ماست. امشب پر از میوه و شیرینی و آجیل ( به به) است . در ضمن یه چیز دیگه هم هست احتمالا آخر شب خیلی ها راهی درمانگاه میشن انوقت که باید گفت کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته. امشب برای اینکه طولانی بودن شب را متوجه نشیم دور هم جمع می شیم و انقدر می گیم و می خندیم که دلمون درد می گیره( نخند آقا زشته) اما نمی شه نخندیم مگه در سال چندتا شب یلدا داریم پس می خندیمممممممممممممممممممممم. امشب چله نشین خورشید می شویم تا یلدا خورشید را به دنیا بیاورد آنوقت ننه سرما به عنوان چشم روشنی از فردا برف را به ما هدیه می دهد دیگه باید از فردا کنار پنجره منتظر دانه های سفید برف باشیم ( می تونید برای اینکه حوصله تون سر نره تخمه بشکنید، کتاب بخونید، اگه شیشه بخار کرده رو شیشه نقاشی بکشید، اصلا سوت بزنید در هر صورت باید جلوی پنجره بشنید تا ننه سرما شرمنده بشه و دانه های برف و بفرسته. خلاصه امشب شب آینده ساز تر از خیلی حرفاست مخصوصا برای اونایی که دم بختن و التماس دعا دارن ( تا می تونید فال بگیرید بلکه یکیش بگه تا آخر امسال سر و سامان می گیری) می تونید تا آخر سال برید درون کففففففف. امشب هم شبیه برای خودش از نوع تاریخی و باستانیش پس شب یلدااااااااااااا مبارک + در ساعت: 20:32 | به قلم:زهرا |
دوشنبه هجدهم آذر 1387
روز بندگی
امروز وقتي صحنه هايي از مکه و آدم هايي از جنس خودم را ديدم که مشغول سنگ زدن به شيطان رجيم و جانور هاي نفساني خويش بودن منقلب شدم و در دلم گفتم يعني يک روز هم مي رسد که من برم به اين مکان مقدس؟ عيد قربان روزي است که خليل خدا ابراهيم به ابليس رانده شده سنگ زد و با قلبي راسخ به سمت قربانگاه اسماعيل رفت و همه عشق و وجودش را در مقابل عزمت وصف نشدني خدايش به زانو نشاند تا ذبح کند و خضوع و خشوع خود را در مقابل فرمان يکتا آفريننده اش به نمايش گذارد و اين است ناب ترين پرستش و زیباترین نوع بندگی، آن موقع بود که شيطان بر زمين نشست و يکبار ديگر از آدم اين عزيز پروردگار نا اميد گرديد و مطمئناَ خداوند دوباره لبخند رضايت زد و به آفرينش خود احسن گفت و فرشتگان نيز دوباره بر آدم سجده کردن و آن زمان بود که خدا مهرباني اش را به عالميان نشان داد و به خنجر ابراهيم دستور داد که نبرد و از آسمان قوچي براي قرباني کردن فرستاد. و از آن رو چون ابراهيم در اين امتحان قبول شد و پرهيزکاري خود را نشان داد اين روز عيد مسلمين شد. اين درسي بود که خدا توسط ابراهيم به بندگانش داد و سالي يک بار اين درس براي تمام مسلمانان مرور خواهد شد و اين تا وقتي که خورشيد هر روز طلوع مي کند و آدمي متولد مي شود ادامه دارد. کاش ما هم ابراهيم گونه خدايمان را پرستش کنيم و هر زمان که شيطان اين دشمن قسم خورده انسان ما را به نافرماني از خدايمان تشويق کرد مانند ابراهيم او را سنگ بزنيم و تنها هدفمان رسيدن به بندگی در مقابل خداوند باشد که مهربان تر از همه براي ما خدا خواهد بود و بس. عيد قربان عيد بر آمدن انساني نو از خاکستر خويش و عید بندگی را بر تمامي دلداده هاي يکتا معشوق دل ها تبريک عرض مي کنم + در ساعت: 16:7 | به قلم:زهرا |
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
![]() سلام به همه دوستان عزیز که تا به حال مرا یاری کردن بابت تا خیری که داشتم معذرت می خوام. من در حال سپری کردن روزهای سختی هستم روزهای طاقت فرسا . روزهایی که شاید هر ثانیه اش برای من به اندازه یک عمر می گذرد. این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم،در حالی که اطرافم حسابی شلوغ است و همه توجه خاصی به من پیدا کردن اما باز هم خیلی تنها هستم چون احساس می کنم کسی که همیشه در این روزها به من آرامش می داد من و ترک کرده شاید هم با من قهر کرده باشه هر وقت که خدا من و به حال خودم رها می کنه من احساس تنهایی می کنم. چون تنها کسی که در سخت ترین لحظات زندگی ام و شاد ترین لحظاتم به من زندگی می بخشه فقط خداست اما مدتی است که خدای خود را گم کردم یا شاید هم او نمی خواهد که من پیدایش کنم. و اکنون هم کوهی از غم و مشکلات بر دوشم سنگینی می کند و من نمی دانم به چه کسی می توانم جز خدا تکیه کنم. کمرم زیر بار این همه مشکل خم شده و هنوز تکیه گاه خودم را پیدا نکردم برایم دعا کنید تا دوباره به آرامش برسم و خدای خود را پیدا کنم + در ساعت: 10:36 | به قلم:زهرا |
سه شنبه هفتم آبان 1387
اولین باران پاییزی
ديروز بعد از ظهر وقتي داشتم از پنجره به بيرون نگاه مي کردم و آسمان ابري و تماشا مي کردم ناگهان احساس کردم که چقدر دلم براي باران و خيس شدن زير باران تنگ شده است آخه من از باران کلي خاطره قشنگ دارم اکثر خاطرات زيباي من در فصل پاييز اونهم موقع بارش باران اتفاق افتاده به خاطر همين دوست دارم هميشه پاييز باشه و بارون بياد و همان لحظه از خدا خواستم کاش باران ببارد... چند ساعت بعد... هوا تاريک شده بود، تصميم گرفتيم بريم بيرون ، هوا خيلي گرفته بود انگار يه بغض به اندازه تمام روزهاي تابستون تو گلوش مونده بود اما نمي دونم کي قصد بارش داشت دوباره گفتم کاش بارون بباره... راه افتاديم نيمه هاي راه بوديم که ناگهان احساس کردم صورتم خيس شد وقتي سرم و بردم بالا تا آسمون و ببينم يه قطره ديگه صورتم و خيس کرد، بالاخره باران باريد. چند ثانيه بيشتر طول نکشيد که باران شديدي شروع شد و ما هم زير باران مونده بوديم وکم کم داشتيم تبديل مي شديم به موش آبکشيده، تصميم گرفتيم برگرديم خونه، راه زيادي تا خونه مونده بود ولي از اونجايي که بعد از مدتها بود که باران مي باريد اصلا از خيس شدنمان ناراحت نشديم، از اونجايي که سوار موتور بوديم هم از آسمان بر ما مي باريد هم از زمين از طريق ماشين هاي در حال عبور. تصميم داشتيم موتور و بذاريم خونه و پيدا بريم قدم بزنيم اما وقتي رسيديم خونه و يه نگاهي به هم انداختيم زديم زير خنده آخه از تمام لباس هايمان آب مي چکيد تا حالا خودمون و ايطوري نديده بوديم تازه معني موش آبکشيده رو درک کرده بوديم، وقتي به اوج خيس شدنمان پي برده بوديم تصميم گرفتيم بهتره خونه بمونيم آخه فردا هم روز خداست و قرار نيست اينقدر بي ظرفيت باشيم. دیشب ما رو برد به خاطرات قشنگ و مشترک دو سال پیش... نتیجه اخلاقی : زیر باران باید چترها را بست و اين گونه شد که اولين باران پاييزي باريد... نتیجه اخلاقی: زیر باران باید چترها را بست + در ساعت: 11:52 | به قلم:زهرا |
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
جشن تولد
![]()
خوب حالا بايد کيک و بياريم جشن تولد که بدون کيک نمي شه هر چقدر هم که مجازي باشه. اينم از کيک. صبر کنيد نبايد که الان کيک خورد هنوز که شمع ها رو فوت نکرده
خوب اینهم یه دسته گل قشنگ تقدیم به بهترینم
خوب اينم گروه موسيقي مي تونيد بريد حالشو ببريد
البته از نوع مجازشه يه وقت 110 و خبر نکنيد قرص و اين سوسول بازي ها هم خبري نيست البته يه چيزي بگم الان که دارم اين مطلب و مي نويسم خودش خبر نداره تولدشه آخه قراره بد فرم غافل گير بشه وقتي که مهمون ها بيان تولد تو تولد پاک خوبي هاست شکرانه اين روز پيشاني ام به خاک است + در ساعت: 21:2 | به قلم:زهرا |
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
مسیح و یهودا
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند. + در ساعت: 21:3 | به قلم:زهرا |
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
مهرگان
جشن مهرگان متعلق به فرشته بزرگ مهر است و برابر با مهرروز (شانزدهم مهر) است و مطابق گاهنمای کنونی دهم مهر می باشد . اين جشن فرخنده و زيبا در گذشته ميان ايرانيان مقامی بسيار ارجمند در حد نوروز داشت و همانگونه که ايرانيان نوروز را بواسطه پايان سرما و آغاز بهار جشن می گيرندمهرگان را نيزدر نيمه سال و با پايان فصل گرما و شروع سرما جشن می گرفتند آداب و رسوم آن بسيار شبيه به نوروز است و همانطور که نوروز را به پادشاه افسانه ای ايران جمشيد نسبت می دهند مهرگان را نيز به فتح و پيروزی فريدون ديگر قهرمان ايرانی بر ضحاک نسبت داده می شود ولی در حالت کلی چون ايزد مهر نزد کليه اقوام آريايی سابقه ای ديرين دارد و قديميترين آيين آرياييان می باشد نزد هر دو دسته ايرانيان و هندوان در يک روز گرامی داشته می شود و مهردر زبان سانسکريت هم بمعنی دوستی است و در ويد کتاب مذهبی برهمنان مانند اوستا ايزد روشنايی و فروغ می باشد و زرتشتيان بپرستشگاه خويش درب مهر گويند هر دو جشن مهرگان و نوروز از آثار درخشان و جاودان ايران زمين هستند و برماست که اين دو ميراث گرانقدر نياکانمان را همچون دو گنجينه گرانبها سينه به سينه و نسل به نسل انتقال دهيم چرا که هويت و پهنای مرز ايران زمين را اين دو جشن به وضوح نشان می دهد هر کجا نوروز و مهرگان جشن گرفته شود آنجا ايران است و هر که ايندو جشن با شکوه و زيبا را برگزار کند ايرانی. مهرگان و نوروز در کنار يکديگر هزاران سال است که همانند دو ستون محکم و استوار پايه های استقلال و فرهنگ ايرانی را حفظ نموده اند و آنرا از هجوم تازی و بيگانه محفوظ داشته اند و در هر زمانی که قدرت حاکمه نتوانسته استقلال ايران را حفظ کند و سرزمين عزيزمان گرفتار قومی بيگانه گشت و به چند پاره تقسيم گرديد برگزاری همين آيين های ساده ولی سحر انگيز ايرانيان را همدل ساخته و بار ديگر کنار هم جمع نمود .متاسفانه از آيين مهرگان امروزه جزء ميان زرتشتيان اثری باقی نمانده و اين آيين ملی که همانند نوروز به تک تک ايرانيان تعلق دارد به روحی تازه و همتی ملی نياز دارد تا دوباره مانند گذشته جايگاه خود را بازيابد و احياء گردد . دوستان گرامی اگر به اهميت و جايگاه اين جشن فرخنده پی برده ايد بر عهده ما جوانان ايران زمين است که با اراده و کوشش خويش مهرگان را دوباره نزد خانواده های خود زنده کنيم اينکه به جای يکبار در سال دوبارپای سفره هفت چين (هفت سين در نوروز)بشينيم به شادی و سرور و نيايش پروردگار بپردازيم و به ديدار هم رفته و از احوال يکديگر جويا شويم و به برطرف ساختن کدورتها و قهرها و جداييها بپردازيم مطمئنا نه تنها به مذاق هيچ کسی بد نخواهد آمد بلکه با استقبال بزرگترهايمان نيز همراه خواهد شد . (البته من باید این تبریک و روز 10 مهر به شما می گفتم اما تعمدا گذاشتم برای 16 مهر روزی که در قدیم جشن مهرگان برگزار می شد.) اما اينکه از هزاران سال پيش تا کنون چگونه اين جشن برگزار می شود را در ادامه مطلب بخوانید: + در ساعت: 17:16 | به قلم:زهرا |
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
پرنده ای که تنها یکبار خواند...
داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد. پــرنده ای که تنها یــک بار در عمرش مــی خواند. امازیباتر از همه موجودات دیگر روی زمین می خواند ایـــن پرنده از اولین لحظه ای که لانه خود را تــــرک مـــی کند به دنبال یک بـــوته خــار مـــی گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده آرام نمی یابد. بعد در حــالی که در میان شاخه های وخشی آواز می خواند خود را با آن مــی فشارد.سپس در حالی که جان می دهد.آوازی مـــی خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایـــیصوت سبقت مــی گیرد. آوازی خارق العاده که بهای آن زندگـــی است اما تمامـی دنیا به سکوت فـرو می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد، زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد . از کتاب پرندگان خارزار از کالین مک كالو+ در ساعت: 0:22 | به قلم:زهرا |
دوشنبه هشتم مهر 1387
سلام بلاخره تونستم بعد از مدتها اين پا اون پا کردن يه وبلاگ درست درمون بزنم يه وبلاگي که حداقل دل خودمو راضي کنه آخه وبلاگ قبليم خيلي جدي بود زيادي دنيا رو جدي گرفته بودم خلاصه يه چيزي بود جدا از شخصيتم نمي دونم يهو چي شد که جوگير شدم و وبلاگ سياسي اجتماعي زدم ( پيش آمده پيش مياد ديگه). خلاصه مدتي گذشت و ديدم با وبلاگم حال نمي کنم به خاطر همين تصميم گرفتم يه وبلاگي بزنم که ... مدتها بعد...8 مهر 1387 آغاز کار وبلاگ ونوس. ب.-ُ-ُ-ُ .م م م.ب (اين بمب آغاز سال نو بود الان ترکيد) چيه؟ قبلا با مسئولش همامنگ شده. و اينگونه شد که با آغاز فصل پائيز فصل دوست داشتني من وبلاگ دوست داشتنيم هم افتتاح شد (چه اعتماد به نفسی). خوب قصه ما به سر رسيد مطمئنا چون پائيزه کلاغه به خونش مي رسه. راستي يادتون باشه اينجا همشه باران مي بارد آوردن چتر هم ممنوعه پيگرد قانوني دارد. تا بعد... بر مي گردم حتما! + در ساعت: 14:38 | به قلم:زهرا | |